پرنده آرزو مي كند ايكاش ابر بودم
ابر آرزو مي كند ايكاش پرنده بودم
آبشار مي خواند
چون رها شوم
ترانه ام را خواهم يافت
درختان چنان چون آرزوي زمين
بر نوك پنجه ايستاده اند
تا در آسمان نظاره كنند
براي بار دم طاووس ... افسوس مي خورد گنجشك
اي سبزه ي كوچك گامهاي تو كوتاه است
اما زمين زير پاي توست
سبزه اندوهش را در زمين
و درخت تنهايي اش را در آسمان مي جويد
و انسان خود فراراه خويش سنگ مي اندازد!!!
جهان را غلط مي خوانيم و مي گوييم:
ما را مي فريبد
ابر فروتنانه
در كنج آسمان ايستاد
بامداد
تاج درخشندگي بر سرش نهاد
آنكه مي خواهد نيكي كند بر دروازه مي كوبد
و آنكه عشق مي ورزد دروازه را گشوده مي يابد
كامل
به عشق ناكامل
خود را به زيبايي مي آرايد
نيرو به جهان گفت
تو از آن مني
جهان او را
بر تخت خود به بند كشيد
عشق به جهان گفت من از آن تو ام
جهان
آزادي آشيانه را به او بخشيد
قضاوت با تو!!!