تبليغاتX
سایه روشن

امروز همون روز وحشتناك رسيد.طاقت نداشتم مثل الان كه طاقت نوشتن ندارم...

جلوي در خونه رسيدم .عكس دايي نازم .خيلي ناز بود مي خنديد .واي اين پارچه ها.سعي كردم محكم باشم اما تا نگاهم به تك تك خاله ها و اول به عزيز افتاد طاقت نيووردم .صدام در نمي اومد .عزيزم و بغل كردم .مي خواستم تو بغلش زار بزنم .ازش دل كندم .خاله ليلا بغلم كرد و گفت مونا ديگه دايي نداري ...هيچي نمي تونستم بگم .توي اتاق رفتم و فقط زير لب به همه سلام كردم و رفتم يه گوشه اتاق گريه كردم .زهره مي گفت بيچاره هنوز باورش نشده.خاله زري و خاله فاطمه اومدن و بوسم كردن .من فقط به يه نقطه خيره شده بودم و آروم اشك مي ريختم .عكس داييم...خاله هام بغلم مي كردند و مي گفتن ديروز نديديمت خاله و من لعنت فرستادم به اين درسا...

مهموناي داييم اومدند .ناله ها بيشتر شد.همه از خاطره ها از داداششون مي گفتن.واي عزيزم.ديگه پسر نداره...

گفتن دارن مي يارنش.هنوز صداي اون دادها و ناله ها تو سرمه.باز اونا داد ميزدن.ولي من فقط مثل ماتم زده هاي بي كس يه گوشه اينقدر آروم گريه مي كردم كه خودمم صدامو نمي شنيدم .فقط گاهي كه نفس كم مي اوردم مي فهميدم .يه دفعه الهه داد زد داييمو اوردند...

صداها اوج گرفت من توي درگاه دراتاق ايستادم.مي دونستم جرات نزديك شدن ندارم.واي هيچ وقت اين صحنه يادم نمي ره... مرتضي جونم ...علي ...بميرم براشون زير تابوت و گرفته بودند واي يه دفعه نگاه كردم ديدم يه پارچه سفيد پهنه و داييم روي يه تخت...فقط چند ثانيه بود فقط چند ثانيه...هيچكي طاقت نيوورد.من...مني كه صدام در نمي اومد با ديدن مرتضي و تابوت پيچيده شده انگار تازه باورم شده باشه براي اولين بار تو عمرم جيغ زدم ولي صدام به هيچكي نمي رسيد .داشتم مي تركيدم .خاله فاطمه بال بال مي زد مي گفت نبريدش.واي...داشتم مي مردم .ديگه دست خودم نبود ديدن اين صحنه تمام وجودم و از هم پاشوند.باز رفتم تو اتاق .عين مار به خودم مي پيچيدم.صدام خفه شده بود .تمام بدنم مي لرزيد.نمي فهميدم چه جوري گريه مي كردم .ديگه نمي تونستم نفس بكشم.فقط دست و پام و محكم فشار مي دادم .داشتم مي تركيدم .كاش يه ذره داد مي زدم آروم شم.اگه الهه به دادم نمي رسيد نمي دونم چي مي شد .الهه اومد گفت مونا همه دارن مي رن.من و كه ديد ترسيد همه جام مي لرزيد گفت نمي بريمت .مامانم و صدا كرد مامانم بغلم كرد اينقدر محكم فشارش دادم كه خودم حس مي كردم له شد.نمي تونستم آروم باشم.نمي خواستم كنار بكشم به صورتم آب زدمو دويدم...

داييمو بردن.من ...دم در غسالخانه بودم.ديگه آروم شده بودم.از اولم بودم .ولي ديگه اون فشار و نداشتم.مي ترسيدم خاله زري قلبش چيزي شه نگران عزيز بودم...

براي داييم نماز خونديم .صداي لااله الا الله ...

كنار قبر بوديم .فقط مرتضي كي مي تونه فراموش كنه...بميرم براش خودش رفت تو قبر برا باباش سنگارو جمع مي كرد .ديگه طاقت نداشت .با كفشاش هرچي سنگ ريزه بود برداش و مي ريخت بيرون مي خواست جاي باباش نرم باشه.علي ...الهي ...دو بار رفت خوابيد هي داد مي زد مي گفت ببين بابا ترس نداره...

صورتش سفيد بود.چشاش باز بود .دايي منو كجا مي بردن؟؟؟

واي اون خاك و گل... اون صداها ناله ها...آقاجونم .الهي ...ديگه پسر نداشت .بميرم واسه اون اشكاي نازش.واسه شعر خوندنش براي پسرش...واي پسرش

خاك هممون و آروم كرد وداييم جاش خوبه .امروز پر مي كشيد.حتي يه لحظه هم نمي خواست جايي بمونه.گرچه غصش مثل يه عمر بود اما پريدنش مثل يه لحظه.

الهه هي تو قبرستون داد مي زدو مي گفت مونا ديگه دايي نداريم و من فقط اشك مي ريختم .فقط نگاه مي كردم...

همه ي صداها دور سرمه .روز وحشتناك و دردناكي بود.ديگه طاقت ندارم .حتي ديگه اشكي هم ندارم.فقط مرتضي...خدا به علي و مرتضي صبر بده.

مي خوام بخوابم .دايي جونم تور و خدا تو خواب منم يه بار ديگه بيا.مثل بقيه بهم بگو جات خوبه .بگو ما رو فراموش نمي كني.دايي تورو خدا بيا نذار فكر كنم اينقدر بد شدم كه ديگه بهم سر نمي زني..ديگه بهم نمي خندي .دايي جونم...

دايي نازم ايام فاطميه پرواز كرد .شب جمعه توي منزلگاهش خوابيد.روز هفتمشم شهادت حضرت فاطمه است.تو خواب چندي هم همون روز اول اومد و گفت جام راحته .دايي مي دونم ديگه دردي نداري.دايي براي ما هم دعا كن .دايي ماهم...

 

24/3/86

 

 

 

+ ...سايه روشن قصه ها...مونا مونا |

اومدم خونه ...بايد خيلي خوشحال مي بودم چون بالاخره امتحاناي نهاييم تموم شده بود اگرچه هنوز دوتا مونده بودند اما اونا مهم نبود...خيلي خسته بودم ولي بايد زود آماده مي شدم بريم ديدن دايي.

مامان اينا پيغام گذاشته بودند كه خونه عزيزند(مادربزرگم) پس يعني از اون ور مي رند بيمارستان .ناراحت شدم كه نمي تونم برم.امروز خيلي دلم مي خواست برم داييمو ببينم اما نمي دونستم...

تلفنا رو چك كردم .آخرين تماس براي عزيز بود.حتما مي خواستن بدونن امروز كي پيش داييه آخه اين روزا همه فقط به يه علت به هم زنگ مي زنند .فقط براي دايي...

اومدم توي اتاق...بلوز مشكي بابا رو تخت بود.تعجب كردم .چرا اينجا انداختتش.اصلا اين موقع اين لباسو برا چي مي خواست.يه دفعه ياد خالجان افتادم(خاله ي مامانم).آخرين بار اين لباسو بابام به خاطر فوت اون پوشيده بود.يه دفعه دلم شور زد.مامان اينا نيستند ...خونه ي عزيز ..تلفن...لباس... واي نه...نه ..نه... هي اينو مي گفتم .طاقت نياوردم گفتم بذار به عزيز زنگ بزنم خيالم راحت شه.زنگ زدم.هنوز لباسام تنم بود...خالم برداشت .اينقدر صداش گرفته بود كه من به سختي تشخيص دادم كه كدوم خالمه حتي فكر كردم مامانمه.گفتم حتما خيلي خستست يا خواب بوده...اما يه صداي جيغ كوتاه اومد ...گفتم خاله چي شده...خالم فقط گفت ديگه دايي راحت شد ديگه از اين دردها راحت شد...ديگه ادامه نداد .منم كه قفل كرده بودم .گوشي دست دوتامون تا چند دقيقه اي بود.هيچي نمي گفتم فقط آخرش گفتم اي واي...كه ديگه قطع شد.نمي خواستم بپرسم كي .نمي خواستم بدونم چه طوري فقط مي خواستم باور نكنم.

يعني من ديگه دايي ندارم؟ يعني ...واي برام خيلي سخته .الهي بگردم براش .من فقط يه بار ديدمشاواسط امتحانا بود كه رفت بيمارستان .دو هفته اي مي شد .لعنت به اين درسا .من فقط يه بار ديدمش به اندازه ي همون چند دقيقه هم براش كلي گريه كردم همون روز اينارو نوشتم اما فكر نمي كردم يه روز ضميمه ي آخرين روزبشه...

 

حرف دل در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:54

امروز ديدمش...واي...اين دايي نازنين من بود كه حالا روي تخت خوابيده بود.اين همون دايي بود كه اون روز اومد خونه ي ما و به من گفت دايي جون مدام وضو بگير تا تبت بياد پايين ...دايي من چشاتو باز كن ..پاشو ...تو هم وضو بگير تبت بياد پايين .

اين همون دايي كه هر وقت هر جا مي رفت مي گفتن براش چايي بيارين دايي چايي خيلي مي خورد هم براي بيماريش بود هم طبعش.دايي من اين لوله ها چه جوري مي خوان به تو چيزي كه دوست داري برسونن؟ دايي من سختت نيست با اينا...؟؟؟

آخه دايي اگه ديگه تو نباشي پس اون نگاه تحسين به من چي مي شه ..اون شعر خوندنا...دايي من .........

گاهي لباش تكون مي خورد انگار درد مي كشيدند انگار مي خواستن داد بزنن.نمي دونم شايد مي خواستي براي مامانم گريه كني كه اون طور تو رو داداشي صدا مي كرد و تو نمي تونستي جوابشو بدي...

دايي بميرم برات كه از اولم همش درد كشيدي ...دايي خيلي جاي بدي خوابيدي خيلي ترسناكه.دايي من مي ترسم وقتي اونجوري مي بينمت .دايي من از خودمم مي ترسم .تو كه خوب بودي ... ولي من ...دايي من چي كار كنم؟؟؟ دايي من خيلي گناه كردم هر روز دارم بدتر مي شم دايي دايي دايي ...

دايي من ديگه شايسته ي تعريفات نيستم .من خيلي بد شدم.دايي من خيلي مي ترسم .نمي دونم چه جوري تموم كنم جرات ندارم.دايي برام خيلي دعا كن .خيلي...

 

 

 

صبح داشتم براي امتحان مي خوندم.خسته شدم يه چند دقيقه اي دراز كشيدم .دقيقا يه ربع شد.خوابم برد .عزيز و آقاجون و دايي اومده بودن خونمون .تو پذيرايي بودند باهاشون حرف مي زدم اما تصوير وجود داييم خيلي مبهم بود.آخه داييم كم اومده خونه ي ما .هنوز اتاق منم نديده .اگه مي ديد مي گفت دايي جون خيلي قشنگه فقط عكس اين پسره چيه دايي زشته...منم مي گفتم دايي ديگه دوستم كشيده سخت نگير...وقتي اومدم به مامانم بگم خواب ديدم نگفتم دايي هم توش بود گفتم بازم ناراحت مي شه .اصلا امروز ...چرا ...چرا...چرا

دلم مي خواد داد بزنم بلند بلند گريه كنم خسته شدم از بس آروم گريه كردم مي خوام داد بزنم دايي من ...

من براش اين دفعه خيلي كم دعا كردم .دايي بيمارستان خيلي مي رفت اما اين اواخر بيشتر بود.من كم دعا كردم .كم به كسي گفتم .نمي خواستم بازم درد داييمو ببينم .اما حالا دلم مي خواد يه بار ديگه ببينمش .يه بار ديگه بهش دست بدم و بازم بگم دايي محكم دست بده و اونم بخنده .دلم مي خواد دوباره بوسش كنم .دلم مي خواد بازم برم مهمونياش .واي اين عيد من دايي ندارم.عيدي دايي از همه دلنشين تر بود خونه دايي با اينكه از همه جا غذاش ساده تر بود ولي خيلي خوشمزه بود .آدم خونه دايي مي رفت همش مي خواست بخوره .خيلي ساده بود اما دلنشين بود.

بيچاره بچه هاش از اولم با درد بزرگ شدن .بميرم براشون كه اينقدر سختي مي كشند.هميشه توي نگاه مرتضي مي شد غم و ديد من هيچ وقت مستقيم بهش نگاه نكردم شايد از سنگيني غم نگاش مي ترسيدم .بيچاره ها...

ظهر بابام زنگ زد .گفت فردا ...فردا... لعنت به فردا...گفت فردا تشييع جنازه ست .واي من نمي تونم .من مي ترسم .من از صداي اون جماعت از اون گريه ها از اون تيرگي ها من از همه مي ترسم .من نمي تونم برم .وحشت دارم.من نمي تونم نگاه علي و مرتضي رو ببينم .من نمي تونم اشكا و داداي خاله هام و ببينم .نمي تونم.نمي تونم دوباره مامان بزرگمو ببينم .واي دايي وقتي پر كشيدي كي كنارت بود؟ واي دايي من ...

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم .الحمد لله رب العالمين. الرحمن الرحيم .مالك يوم الدين .اياك نعبد و اياك نستعين .اهدنا الصراط المستقيم .صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و الضالين .

بسم الله الرحمن الرحيم .قل هو الله احد .الله الصمد .لم يلد و لم يولد .و لم يكن له كفوا احد.

بسم الله الرحمن الرحيم .قل هو الله احد .الله الصمد .لم يلد و لم يولد .و لم يكن له كفوا احد.

بسم الله الرحمن الرحيم .قل هو الله احد .الله الصمد .لم يلد و لم يولد .و لم يكن له كفوا احد.

صدق الله العلي العظيم

 

 ۲۳/۳/۸۶

 

 

شخصي خدمت اميرالمومنين عرض کرد :چهار مسئله دارم ،فرمود بپرس:اگر چه چهل مسئله باشد .گفت واجب کدام است و واجب تر کدام است؟نزديک چيست و نزديک تر چيست ؟شگفت چيست و شگفت تر کدام است ؟فرمود :واجب اطاعت خداست و واجب تر ترک گناه است نزديک قيامت است و نزديک تر مرگ ،عجيب دنيا است و عجيب تر علاقه به ان است، مشکل قبر است و مشکل تر بي توشه رفتن

+ ...سايه روشن قصه ها...مونا مونا |

تو اگر مي دانستي كه چه زخمي دارد

كه چه دردي دارد

خنجر از دست عزيزان خوردن

از من خسته نمي پرسيدي

كه چرا تنهايي...

+ ...سايه روشن قصه ها...مونا مونا |