تبليغاتX
سایه روشن

 

 

مي گويند لذتي كه در فراق است در وصال نيست !

چون در فراق شوق وصال است و در وصال بيم فراق

ولي در هر دو امكان كسب تجربه اي خاص سوسو مي زند

كه اگر مجهز به آن تجربه شويم،

همچون هنرمندي از هر آنچه كه پيش از اين فراقش مي ناميديم

شعري خواهيم ساخت

به وسعت تمام بغض هايي كه هرگزفرصت تبديل شدن به  اشك  را پيدا نكردند

ولي بودند و ما با هنر جادويي خود

از بغض نيز به جاي اشك  تبسمي شيرين بيافرينيم !

نمي دانم آفريدن كار ما هست يا نه. اما عاشقي ؟؟؟

 

   

+ ...سايه روشن قصه ها...مونا مونا |

 

آبي بيكران مهر و عطوفت ، خاتم النبيين كه يگانه شاهراه عشق و عرفان جز امتداد نگاه او نيست مرا هزار اميد است و هر هزار تويي... هر هزار تويي

 

و تو اي مرد خدا ما نمي دانيم در تمام آن سالهاي عشق و جنون چگونه ملامت ها را شنيدي و ملامت ها را خريدي؟!

ما نمي دانيم كه چگونه در آن بيابانها با محبوب ازلي به خلوت نشستي و مضطرانه درهاي آسمان را كوبيدي؟!

ما نمي دانيم چگونه بر زخم هاي تيغ پولادين عشق مرهم نهادي و از پا ننشستي؟! ما نمي دانيم چگونه بي تابي به تنهايي تاب آوردي، صاعقه هاي سلوك را تحمل كردي و قرار را بي قرار ساختي . چگونه سختتر از كوه بار بلا و جفا را به جان خريدي؟!

وسيع تر از كوير تحمل كردي . آشفته تر از باد خروشيدي . شرمگينانه تر از باران گريستي . سوزان تر از خورشيد سوختي و آسمانيان را حيران خود كردي.

اما اينك دست التماس به دامنت آويخته ايم و فريادت مي كنيم :

ما نيز از اين نفس نامرد خود به تنگ آمده ايم دل ما هم هواي عشقي كهنه دارد كه با هيچ برودتي به سرما نگرايد . ما هم تشنه ايم ، تشنه ي باراني كه ببارد و بروياند . ما هم دلهامان براي خدا تنگ است . راستي دست ما را مي گيري؟ اي مرد خدا؟! راستي باور مي كني كه داريم هواي عاشقي را ...

 

 

پيامبر زيباترين ويژگي گزينش دوست را اينگونه بيان مي كند :« اگر در د.ست خود اين سه خصلت را ديديبه او اميد داشته باش:

1-     حيا

2-     راستي

3-     امانت داري

در غير اين صورت به او اميد وار نباش.

 

 

رسول خدا بهترين است . گرچه مسلمان نمايان اور ا  مي آزردند و چه بسيار دلش را شكستند آهي نكشيد كه اگر چنين مي شد با يك آه او خداوند زمين را از زمان بر مي كند مگر نه اينكه لولاك ما خلقت الافلاك... بر او سنگ زدند . آرام و  نجيب از ميان همه گذشت . بر سرش خاكستر ريختند . دلش را شكستند ولي نفريني نكرد . مگر نه اينكه به نفرين نوح آب حراميان را بلعيد مگر نه اينكه به نفرين موسي بني اسراييل آواره شد و به نفرين صالح نبي آتش صاعقه ي برق الهي سركشان از فرمان حق را سوزاند...

مگر او نمي توانست مرده زنده كند مگر او نمي توانست كشتي بسازد و عده اي يار مهيا كند و سوار بر كشتي نظاره گر عذاب باشد اما او اينكار را نكرد بلكه ايستاد . بر روي خشم امواج ايستاد. درياي دل جاهلان را شكافت و مردگان خفته را بيدار و زنده كرد ، كشتي ساخت از عشق و بر درياي پر فروغ دل مومنان به آب انداختش و دست يارانش را گرفت تا نظاره گر عذاب آنان نباشد .

سختي ها كشيد ، خود را به سختي انداخت تا  سختي شيعيانش  را نبيند .

او تخت سليماني نداشت او بر اريكه ي دل مومنان حكومت مي كرد .  او خواب يوسفي تعبير نكرد او خواب را از چشمان عاشقان ربود . مستي داد به آنان مست تر از مست شدند . تلنگري براي تمام قرون او آمد نه با سپاه و نيزه و گرز و شمشير ... بلكه با نداي ملكوتي قرآن ... امي بود ... اما امتي را از دانش سيراب كرد . مگر او چه داشت جز دلي سالك ؟ او حنيف بود عاشقي پر پروا ... خداترسي خداجو...

 

 

پيامبر دليرترين ، بردبار ترين و عادلترين ، پاكترين و بخشنده ترين مردمان بود . حتي يك درهم و يك دينار براي يك شب نزد او باقي نمي ماند . او از همه ي مردم زاهد تر بود و ساده تر زندگي كرد . هيچ گاه در چهره ي كسي خيره نمي شد . هيچ گاه در برابر دعوت كنيز با تهي دست تكبر نمي ورزيد و از آن با روي باز استقبال مي كرد . به خاطر خدا نه به خاطر خودش خشمگين مي شد و فرمان خدا را اجرا مي كرد اگرچه به زيان خود و يارانش بود .

از بيمار هر كه بود و به هر نحو، عيادت مي كرد و به تشييع جنازه ي مردگان مي رفت . به تنهايي را ه مي رفت . در حالي كه تكيه داده بود غذا نمي خورد . با تهي دستان هم سفره مي شد و با فقرا مجالست مي كرد . گاه پا برهنه مي رفت و گاهي با كفش ولي وقتي راه مي پيمود با نيرومندي مي رفت نه با ضعف و سستي . به هنگام رفتن پاهايش را از زمين مي كند آنچنان كه گويي از فراز به نشيب مي آيد . بيشتر به حالت تواضع مي نشست يعني زانوانش را با دو دست بغل مي كرد و تا آخر مجلس مي نشست . هيچ گاه ديده نشد در ميان ياران پاهايش را دراز كند .

پيامبر نعمت هاي الهي را حتي اگرچه ظريف و كم بود بزرگ مي شمرد . براي مسايل مادي و دنيوي عصباني نمي شد . خنده ي او تبسم بود نه قهقهه . گشاده رو و نرم خو و خوش برخورد بود . مانند بردگان به روي زمين مي نشست . از خوف خداوند اشك فراوان داشت . به ذكر الهي بسيار مشغول بود . دير عصباني مي شد ولي زود راضي مي گشت . با غني و فقير يكسان دست مي داد و تا آنها دست خود را نمي كشيدند دست خود را نمي كشيد ...

 

گويند شبيه ترين مردم به پيامبر خوش اخلاق ترين آنهاست . اگر بتوانيم قطره اي از اين درياي بي پايان را بيابيم هنرمند خواهيم بود . كاش از همين حالا شروع كنيم . نه خيلي دور . از همين نزديكي . از پدر و مادرمان ، از دوستان و همسايه ها...

 

 

با تشكر فراوان از دوستاي خوبم : بهاره جان ، محبوبه و معصومه.

 

 يا حق

 

+ ...سايه روشن قصه ها...مونا مونا |

 

 

 از پس شيشه ي عينك استاد سرزنش وار به من مي نگرد

باز در چهره ي من مي خواند كه چه ها بر دل من مي گذرد

مي كند مطلب خود را آغاز

بچه ها عشق گناه است گناه

واي اگر بر دل تو خاسته اي

لشكر عشق بتازد بي باك

مبصر امروز حواسم را خواند بي خبر داد كشيدم غايب!

رفقايم همه خنديدند !

كه جنون گشته به طفلك غالب

بچه ها هيچ نمي دانستند كه من اينجايم و دل جاي دگر

دل آنهاست پس درس  و كتاب

دل من در پي شوري دگر!

با خيالت خوشم از اول زنگ

من به ياد تو و آن خاطره ها و آن روز بهار

كه تو را ديدم در جا

تو سخن گفته اي اما نه ز عشق

من سخن گفته ام اما نه ز درد

با خيالت خوشم از اول زنگ

لحظه اي فارغ از اين دنيايم

و اينجاست كه باز مي بينم ...

از پس شيشه ي عينك استاد

سرزنش وار به من مي نگرد

 

 

وای تعطیلات تموم شد چی کار کنم؟برام دعا کنین سالم خوب با امتحانا شروع شه....

 راستی عاطفه جون هلیا را باز به تو بخشیدم اما دفعه آخرت باشه هاحالا دوباره شروع می کنیم به یاد اون روز:  بخواب هلیا(عاطفه ی من) که دیر است . دود دیگانت را آزار می دهد...

مرسی از سعیده جون یا همون تازه از سفر اومده ی گلم به خاطر لطفش

+ ...سايه روشن قصه ها...مونا مونا |