
غروب شد .
خورشيد رفت .
آفتاب گردان به دنبال خورشيد مي گشت .
ستاره چشمك زد .
آفتاب گردان سرش را پايين انداخت .
گلها هرگز خيانت نمي كنند.

حكايت باران بي قرار است
اين كه من دوستت مي دارم
حكايت باريدن بر خزه ها و خيزاب ها
به بيراهه و راهها تاختن
بي تاب بي قرار
دريايي جستن و به سنگ چين باغ بسته دمي سر نهادن
و تو را به ياد آوردن
حكايت باران بي قرار است
اين كه من دوستت مي دارم
شوق پريدنم به نام روح پاكت سلام
نامه نازت را خواندم بارها حيف كه محروم بودم از ديدن اين حرفها .اين پرشها بر سرا پرده ي روان اين حس ناسروده ي تابناك.
عروسك خيالم نمي دانم كه نبودم را به فراموشي بخشيدي يا به تنهايي اما به راستي حسي است بس نا گفتني با تو .
اگر شده باز هم چند مرا به كلبه ي خود دعوت كن كه من سراپا شوقم و حرف و سوال .
من آن گلبرگ مغرورم نميميرم ز بي آبي
ولي بي دوست ميميرم در اين مرداب تنهايي