دیوار کبود
چشمان تو چیزی دارد که مرا وادار به نوشتن می کند
این، تنها قفس سینه نیست که برای تو تنگ است. تو، در سراسر جهانی چنین ستمگر و بی ایمان، احساس فشردگی، کوبیدگی، دردمندی، نفس تنگی و خفگی خواهی کرد. در جهانی چنین ستمگر، چنین بی ایمان. اما، این قفس، اگر تنگ است و تاریک، دردآفرین و درد بخش... لااقل خانه ی توست لااقل ملک توست لااقل آشنای تو، رفیق تو، همسایه ی تو، هم صدا، همسفر، هم سخن، هم پیاله، هم درد و هم آرزوی توست. اینجا بمان، بنال، بسوز، بمیر... اما هر گز نگو: شاید آنجا آسوده تر باشم، آرام تر، آزاد تر، بی دغدغه تر، خوشبخت تر، راضی تر... تو اینجا، در نزدیکترین فاصله با آسودگی، آرامی، آزادی، خوشبختی و شادمانی جای داری؛ در نزدیکترین فاصله... ای قلب! انچه دیگران تجربه کرده اند تجربه مکن مگر آنکه خالی خالی خالی باشی... عشق به وطن ضرورت است عشق به خدا ترکیبی از ضرورت و حادثه! اما بخش کلیدی و تأثربرانگیز مراسم را همایون شجریان، فرزند استاد آواز ایران رقم زد که علیرغم اندوه و بغض فراوان بلندگو را به دست گرفت و گفت: «از خودم چیزی ندارم که قابل پرویز را داشته باشد، یکی از آثار خودشان را اجرا میکنم.» اشکش را از گوشهی چشم پاک کرد و شروع به خواندن تصنیف زیبای «قاصدک» از ساختههای مشکاتیان بر روی شعر مهدی اخوان ثالث کرد و انصافاً با وجود درد و غمی که آشکارا در صدایش نهفته بود، بهخوبی از عهده برآمد: قاصدک! هان چه خبر آوردی شرح کامل را می توانید در ادامه ی مطلب گزارش تصویری ملاحظه کنید... این سوز ما امروز درد آمیز است! نه طاقت به سر بردن و نه جای گریز است! این چه تیغ است که چنین تیز است؟ نه جای آرام و نه روی پرهیز است! از دوستی آواز دادم ، دل و جان فرا ناز دادم. می چرخم و بی امان به این تکرار انبوه زده ی این روزهای سر در گم می اندشم . چرا گمان بردی روزهایم را فروختم ؟ هبوط را تجربه نکرده ای ای شب زده تا نگاهم را بیینی تا دردهایم را لمس کنی و یا شاید امانم را امین کنی… پرپره ی پروازم ـ شوق شبنم شبهایم ـ هنوز هم می گویم …« نگاه تو» چیزی دارد که مرا وادار به نوشتم می کند! بین من و تو تنها یک نردبان است و در اوج این نردبان سکوت ! رنگها را روی طاق نگاهت پاشیده ام چشمانت را آبی کشیدم …همان آبی فریبنده موهای بلندت را در باد طلایی کرده ام … به همان قیمتی که دلم را لرزاندی دستانت را تب زده می کشم تا مبادا از میان انگشتانم پایکوبی رفتن سر دهند اما بی رنگی نگاهت را چه کنم تابوت تردید تبسم! مرا به سایه های مژگانت وا مگذار ای عبور هزاران شب پره از بام دلم نوشتن را از کی آموختیم؟ نمی دانم اول خواندیم یا نوشتیم و یا شاید اول درد کشیدیم و زجر را انگاشتیم و بعد دنیا با دیدگانی اشک آلود به نظاره نشستیم اما آخر پس کی نوشتیم؟ آری نوشتیم و تنها دیکته کردیم اما هیچ وقت یاد نگرفتیم از دل بنویسیم از فکرو نیاز و درد و امید بنویسیم . خسته ام از دفتر خاطراتی که بسته خواهد ماند- می دانم. می دانم در این شهر کبود دلهای زیادی غمناک و خموش است. چرا سعی نکنیم این قفلها را بشکنیم و الفبای جدیدی برای یادگیری نوشتن بیافرینیم. می خواهم از دردهایم بنویسم و می دانم روزی چشمانت خواهد خواند... دنیا در بستر دیدگانم ننگ و دلخراش شده. این روزها همه چیز به هم گره خورده است .تظاهرات و تشویش بیرونی و آشفتگی درونم و مملکتی که در حال تاراج است به غیر.

از كجا وز كه خبر آوردی
خوشخبر باشی اما
گرد بام و در من بیثمر میگردی
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری باری...
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |



